...::: حرف هاي ناگفته من :::...

" حرف هايي است براي نگفتن و ارزش هركس به حرف هايي است كه براي نگفتن دارد "

1) فندک ماشین دیگه کار نمیکنه و مجبور میشم این سیگار آخریو همینطور خاموش از روی لبم بردارم و کف ماشین بندازم . حالا که نگاه میکنم چقدر از این نارنجی های سیگار زیرپام ریخته ، شاید 13 تا یا بیشتر ... چند دقیقه ای میگذره ؛شاید 13 دقیقه یا بیشتر ... یک جوری میشم انگار که دلم میخواد یک سیگار دیگه روشن کنم و دودش کنم بره هوا ، بعد تعداد اون نارنجی های زیرپام بشه 14 تا یا بیشتر ... حالا که فکر میکنم این حس کثیف یعنی من دارم '' معتاد '' میشم یا شادم شدم چشم!



2 ) بعد از فوت آقابزرگ هنوز حرم نرفتم ، خیلی وقته ؛ شاید 13 ماه یا بیشتر . همون دفعه هم که رفتم سمت ضریح کج نشدم و همون زیرزمینی یک فاتحه خوندم و مشترک فرستادم برای آقابزرگ و امام رضا !!! حالا همه که مهمونامون میخوان ببرمشون حرم دست و پام میلرزه ، اگر اونجا رفتیم و سوالات سخت سخت بپرسند چی ؟ آخه من آخرین باری که نماز خوندم زمان مدرسه بود . اول راهنمایی . چقدر بد ؛ چون این مادلات نشون میدن که کم کم دارم '' کافر '' میشم شایدم شدم ابرو!



3 ) توی سوپر محمد آقا وایستادم تا کار مشتریاشو راه بندازه و نوبت من بشه ، دستمو میبرم لای نخودها و چندتایی توی دهنم میندازم ، شاید 13 تا یا بیشتر. بعدشم که میخوام سمت پاچال بیام و پولشو حساب کنم جلوی پام چندتا هزارتومنی میبینم ؛ 13 تا یا بیشتر ... خیلی طبیعی برش میدارم. حساب من و محمدآقا 13 تومن هم نشد ، پولشو که میدم اون هزاریارم میذارم توی جیبم . چه جالب ! فکرکنم با این اتفاق و البته چندتای دیگه که نگفتم ، من الان '' دزد '' هم شدم یا شاید دارم میشم خنثی!



4 ) اتفاقا فندک ماشین درسته ع من سیگاری هم نیستم ، اصلا اگرم سیگاری باشم و سیگار بکشم اون ته نارنجیشو نمیندازم کف ماشین تا بابا بفهمه . تقریبا ماهی یه بارم حرم میرم ، شایدم بیشتر. غیر از اینم هر وقت گنبد نورانیشو میبینم سلام میدم . ضمنا نمازمو میخونم خیلی وقت است ؛ روزی 17 رکعت یا بیشتر. توی سوپر محمدآقا هم که وایمیستم معمولا کار منو بدون نوبت راه میندازه. اتفاقا نخوداشم همه خامه و نمیشه یک دفعه توی دهن بریزی بخوری. اون پولیم که پیدا کردم همونجا به صاحبش دادم. جالب شد ؛ مقایسه '' این ها '' با '' اون ها '' نشون میده که من خیلی خوب دروغ میگم و شاید اصلا دروغگو شدم !



5 ) به همین راحتی میشه دروغ گفت ، میشه به بقیه تهمت زد و تلخی ایجاد کرد، میشه طوری رفتار کرد که مردم ازت بدشون بیاد ، یا برعکس. اما یک کار دیگه هم میشه کرد ؛ میشه فکر کرد هرچی توی این چند سال پشت سرمون گذشته همه دروغ بوده وباید توی سال جدید اینو ثابت کنیم. اصلا یکی از بهانه های نوروز همینه ؛ میتونیم نوروزو بهانه کنیم و از همین عید اون لوله های ته نارنجی لعنتیو دور بندازیم ، یا از همین عید فکر کنیم که امام رضا هر هفته منتظر ماست. همونطور که خدا همیشه منتظرمونه. میتونیم از همین عید عادت های بد ایرانیو کنار بذاریم و قانع باشیم به هر آنچه که هست . از همین عید خیلی کارها میشه کرد. آخه عید13 روز نیست ، خیلی بیشتره مژه!!!

خورده گفته 1 : با اینکه دو سه روز دیگه سال نو میشه ، دلم هنوز پره از همون غم و غصه های کهنه . احساسم بهت خیلی بیشتر از اینه که با یه خونه تکونی خشک و خالی بتونم بیرونش کنم !!!

 

خورده گفته 2 : 88 درکل سال خوبی نبود برام امیدوارم برای شماها بوده باشه . سر سفره هفت سین دعا برای این ستاره آسمونی اثیر زمین یادتون نره ... به امید اینکه سال متفاوت و خوب رو درکنارهم داشته باشیم قلب

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط منیره نظرات () |

اول نوشت :


فکر نمیکردیم اینقدر خوشگل باشیم ............... !!!

این جمله بالا همچینی یه کوچولو ابهام داره برای رفع ابهامش ( ای پدر این عاشقی بسوزه ! عشق ریاضی چیکارا که با آدم نمی کنه هیپنوتیزم!) باید بگم که خوب من در زیبایی خودم به عنوان یک ستاره آسمونی و نیلوفر جون به عنوان دوست یک ستاره آسمونی ( الان همون آیکون الهی فدام بشین همتون خانم سین دیگه ! تاثیراتو میبینی چشمک؟؟!! ) که شکی حتی به اندازه یک میلیونیوم هم نداشتم ، اما خانم سین ( اوه اوه ! الان کتک میزنه منو ! منظورم سمیه جوووونه قلب!) بحثش جداست دیگه. که خوب اگر یک مقدار اون عقل مادر مردرو به کار بگیرید با یک استدلال کوچیک متوجه میشید که اوشون هم به عنوان دوست مجازی یک ستاره آسمونی و یک فرشته زمینی ( که خودش باشه) از این قاعده مستثنا نیست و نباید شکی در زیبایی و نازنینی ایشون داشته باشیم ! خلاصه که با دیدار ایشون همون شک نداشتمون هم برطرف شد ...

اما خوب چون درک زیبایی ما شاید برای افراد عادی که شماها باشید یکمی مشکل باشه از توضیحات بیشتر معذوریم ! زبان

 


اصل مطلب : 
سلامممممممممممممم چطورین ؟؟ خوبید که ان شا الله ؟؟؟ از اینکه ما اینقدر زیبا هستیم وشما شاید نه ناامید نشدید که از خود راضی؟؟ زندگیه دیگه! خوب از کجا شروع کنم ؟ همیشه از یه چیزی شروع میشه . یه روزی یه جایی یه جوری با یه کسی آشنا میشی و یک رابطه شروع میشه و با عامل های مختلف قوی میشه و یک دوستی شکل میگیره و تویی و یه دوست خوب و کلی احساس خوب و شایدهم بد ...

یادم نمیاد اولین باری که رفتم وبلاگ سمیه جان کی بود اما تداوم من در این رفت و آمد نشون میده که یه چیزی اونجا منو به خودش جذب کرده و یک سری احساسات مشترک با نویسنده وبلاگ داشتم و در اکثر مواقع درکش کردم و هم فکر بودیم و متقابلا عکس العمل اوشون باعث شکل گیری یک دوستی شده و این روزها احساس میکنم که خیلی عمیق شده و از قالب یک دوستی دنیای مجازی خیلی خیلی بیشتر شده ...مژه


خوب داستان اما از اونجایی شروع میشه که خبر سفر سمیه به مشهد بسیار بسیار مارا ذوق مرگ کرد و کلی هیجان زده شدیم و کلی هم مثلا از دو هفته قبل برنامه ریزی کردیم که کجا ببریمش و چیکار بکنیم اما بازهم به خاطر نفرین این دشمنان اینقدر این میتینگمون امروز و فردا شد که آخر افتاد روز آخر! البته بگذریم که نیلوفر نقش بسیار خطیر و بنیادی تحت عنوان اُرگانیزر ایفا میکرد و استعدادهای خودش در این زمینه نشون داد به طوری که روزی 3 بار در 3 جای مختلف قرار میگذاشت و روزی 4 بارم قرارو کنسل میکرد ! خیلی استعداد میخوادها نیشخند ! ( شوخی میکنم نیلوفر جونم ماچخیلی هم کارشو خوب انجام داد )

از آخر بعد از کلی بدبختی ما همدیگرو روز سه شنبه حدودا ساعت 7 توی زیست خاور ملاقات کردیم و دیدیم ای دل غافل این سمیه چقدر با تصورات ما متفاوت بوده و بسیار بسیار نازنین تر از اونی که فکر میکردیم هستن ایشون و دلیل جذب ما به وبلاگ مشخص شد ... البته خوب دوستان سمیه ( افسانه جون قلبو فاطمه جون قلب) هم مارو در این میتینگ همراهی کردند باعث شدند که هرچه باشکوه تر برگزار بشه ! بعد ازکلی صحبت و غیبت وای چه الی دادها ! و گشت و گذار و ایناها رفتیم پروماروهم به سمیه نشون بدیم فکر نکنه فقط طلاب داریم توی مشهد !!! حالا دیگه خیلی وارد جزئیات نمیشم و در آخر حدودا ساعت های 12 بود که ما رهسپار خانه شدیم و میتینگ به اتمام رسید و برای اولین بار در تاریخ زندگی اینجانب یک سه شنبه خوب در دفتر خاطراتم ثبت شد . یک سه شنبه و یک میتینگ و یک حساب دار تمام وقت . . . بغل

 

خورده گفته 1 : جا داره من از سمیه جون به خاطر کادوی خوشگلی که برای یادگاری برام آورده بود و اون گز خوشمزه که واااااااای چقدر تازست دوباره اینجاهم تشکر کنم . . . ماچ
خورده گفته 2 : اگر نتیجه این میتینگو تعمیم بدیم به دیگر دوستان احتمالا اوناهام خیلی با تصورات من متفاوت هستند و صد البته که بهتر از آنی هستند که بتوان تصور کرد ... قلب
خورده گفته 3 : ادامه مطلب رو حتما ببینین ضرر نمیکنین که هیچ ... حالا برو خودت می فهمی !!!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط منیره نظرات () |

این روزها مشتری پروپا قرص دکه روزنامه فروشی نزدیک خانه شده ام !!!
این روزها تمام توجهم را متمرکز صفحه گمشده های روزنامه کرده ام !!!

شاید فردی از تو خبری داشته باشد . . . تویی که این روزها مرا این چنین در بی خبری گذاشته ای !

شاید بتوانم نشانه ای از تو در این کلمات بیابم . . . تویی که تمامی نشانه ها را به سرزمین نیستی و نابودی برده ای !

شاید این جملات راه رسیدن به تو را بدانند . . . تویی که چقدر ظالمانه راهت را از من جدا کرده ای !

یا لااقل شاید این سطرها تداعی بخش خاطرات تو باشند . . . تویی که خاطرات مشترکمان را به دست فراموشی سپرده ای ! 


از اینکه این چنین دلتنگ سکوت دست هایت هستم ، خوشحالم !
راستش را بخواهی این روزها امید هم مانند تو ستاره سهیل شده است !
دست نیافتنی ، اما هنوز هم دوست داشتنی !
اما احساسی پوچ و مبهم گاهی اوقات مرا به سوی ویرانی سوق میدهد .
ندایی مدام در درونم فریاد میزند که :

" بس است چله نشستن ، گذشت فصل صبوری !
بگدر از این سطرهای همیشه ! 
بگذر از این همه " دوستت دارم " هایی که تلنبار شده اند در دهانت ! 
بگذر از این تا به ابد اندوه و حسرت !
بگذر . . . !!! "

و من برای خشنودی خود و این درون آشفته ، هر روز تصمیم به ترک خاطرات تو میگیرم و کمر به قتل این عشق می بندم !
اما چه کنم که از عهده این کار بر نیایم و شاید هم تا حدودی موفق شده باشم . کسی چه میداند ؟!


این نزدیکتر روزها با جدیت تمام مشغول مطالعه هستم .
می خواهم روی کتابم کار کنم .
موضوع ان بزرگترین سوال زندگی ام است :

مگر نه اینکه همه می گویند تو دلی از سنگ و شیشه داری ؟؟؟
مگر نه اینکه من عاشق تو هستم ؟؟؟؟
اصلا چطور می شود عاشق یک دل شیشه ای بود ؟!!!!!
اصلا چرا می گویند شیشه ها احساس ندارند ؟!!!!


خورده فرمایش 1 : قرن به قرن اپ کردن هم عالمی دارد ها ....نیشخند

خورده فرمایش 2 : این روزها الکی خوشحالم . دیدن یک دوست مجازی هم میتونه خیلی بیشتر شادم کنه . خلاصه که برای دیدن یک دوست اون هم از نوع خانوم سینش بسیار بسیار منتظریم .امیدوارم بتونم میزبان خوبی باشم ماچ

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٢ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط منیره نظرات () |

یک درد مزمن، جا خوش کرده است در بند بند استخوان های تنم.
یک حفره پر رنگ، میهمان ناخوانده گوشه راست قلبم شده است.
حضورشان را احساس می کنم:
                               حضور درد و تهی بودن بخشی از بدنم را!

دیروز چند پنجره تمام قد را جایگزین دیوارهای خانه کردم!
می خواهم تمام رفت و آمدهای جاده رو به رو را زیر نظر داشته باشم!
دیگر حتی حساب افتادن یک برگ از درخت را هم دارم.
میز تحریرم را گذاشته ام رو به روی یکی از دیوارهای شیشه ای.
هر یک سطری را که مینویسم ، سرم را بلند میکنم 
و به آن سمت دیوار نگاه می کنم
می ترسم در فاصله یک سطر نویسی، سعادت دیدن تو را از دست بدهم!
می ترسم سرم به نوشتن گرم شود و تو بیایی و من متوجه نشوم!
اما...
  هنوز که غرق شده ام در لا به لای این همه سطر ، تو نیامده ای!

نمیدانم چرا این درد و حفره سطرهای بالا ، دارند عمیق تر می شوند!
عمیق تر از دلتنگی هایی که تمام سعی ام را کردم تا پنهان نگهشان دارم!
این روزها کجایی تو؟!
تویی که جوابت به گلایه هایم جز آن لبخند گوشه لبت نبود ! 
همان لبخند و جمله همیشگی که هنوز هم آرامش درونی ام را به هم می ریزد !!
من به تو میگفتم که از زندگی کردن در مداری با درجه انتظار خسته شده ام !!!
تو اما همیشه جوابت تکراری بود :
" باشه ، اما توی دنیا ، هرکس سهمی از دلتنگی و انتظار دارد ؛ همان طور که گل در انتظار آفتاب است و خاک ، تشنه قطره ای آب ... "
من ز این لهجه فلسفی ات بدم می آمد ، اما در جوابت اعتراضی نبود جز یک آرزوی بزرگ :

ای کاش تنهایی من گل سرخی بود که وقت دیدار به تو می بخشیدم ؛ آنگاه تو نیز ، خسته از تنهایی به حکمت انتظار و خار گل شک می کردی ... !!! 

 ته نوشت 1 : خیلی نوشته بالا رو جدی نگیرید ! البته اگه بگیرید هم مشکلی پیش نمیاد !! فقط خواهشا دنبال مخاطبش نباشید ، چون خیلی وقته که نیست !!!

ته نوشت 2 : عید فطر و 8/8 که گذشت . اینم از عید قربان ! درکل این روزها فکر میکنم اصلا هیچ تغییری حاصل نشده در اینجانب ! بیخیال بابا عیدتون مبارک ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٦ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط منیره نظرات () |

سکانس اول : همیشه فکر میکردم جدایی اولش سخته ، یا اینکه به نبوده رفته ها عادت میکنی . فکرهام کاملا درست بود : جدایی اولش سخته و روز به روز سخت تر ، جای خالی رفته هاهم روز به روز قابل لمس تر ! 

سکانس دوم : یادمه همیشه میگفتی : نشونه هارو از یاد نبر! هرچیزی میتونه یک نشونه باشه ، یک نشونه از طرف اون بالایی ! پس هروقت دلت گرفت کافیه به یکی از اون نشونه ها پناه ببری ! من اما کاری به نشونه ها نداشتم ، توی مشکلات تنها و تنها تکیه گاهم بعد از اون بالایی خودت بودی ! رابطه ما یه چیزی فراتر از نوه و پدربزرگ بود . . . 

سکانس سوم : چند هفته دیگه درست میشه 3سال ! در آستانه سومین سالگرد رفتنت ، اوضاع خیلی بهم ریخته است ! اینو حتی درخت گیلاس پشت پنجره هم میدونه !!! اون درخت گیلاسی که باهمدیگه توی باغچه ی کنار حوض کاشتیم، یادته ؟ همونی که بعد از رفتنت من و بقیه بهش پناه آوردیم ! ( البته خیلی ها باورش ندارن ، اما مهم اینه که من با تمام وجودم بهش ایمان دارم !) 
شاید فکر کنی دیوونه شدم ، اما نیستی این روزها که ببینی آخرالزمان شده ! درخت ها از ادم ها دوست تر شده اند ! 

سکانس چهارم : هروقت ملیکا دلش برای عمو تنگ میشد ، به من میگفت . منم بدون کوچکترین فکری میاوردمش پیش تو . بعد تو دستامونو میگرفتی و میبردی درست کنار همون درخت گیلاس ! یادمه میگفتی : " مطمئنم که پسرم زنده است و یه روزی برمیگرده . . . " همین دو جمله کافی بود تا من به برگشت عموم و ملیکا به زنده بودن پدرش راضی بشه و بقیه هم تایید بکنن حتی به اجبار!!!
این روزها دیگه ملیکا چیزی به من نمیگه اما دلتنگی رو تو چشماش می خونم. دلتنگی ای که حالا دو برابر شده ! من مدام جملات بالا رو تکرار می کنم و بهش اطمینان میدم که عمو برمیگرده ، اما خوب کسی حتی به اجبار هم حرفامو تایید نمیکنه !  

نیمچه سکانس 1 : این روزها برگ ریزان پاییز بدجوری چشمهامو گریون کرده! همش تو فکر گذشته ها و اونایی هستم که الان نیستند ... 

نیمچه سکانس 2 : تازگیا خیلی لجباز شدی . با لجبازیات مثلا میخوای دیگرانو آزار بدی ، اما خوب این خودتی که بیشتر از همه اذیت میشی ! اگر به فکر ما نیستی لااقل به فکر خودتو اینده ای که داری نابودش میکنی باش.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٧ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط منیره نظرات () |

1) همه چی خیلی آرومه به جز پرده اتاق که گهگاهی یک تکونی به خودش میده. اوضاع خوب پیش میره فعلا . پاییز هنوز سر ناسازگاری نگذاشته باهام . دارم برای باد و بوران هاش ثانیه شماری میکنم . فرقم با سالهای قبل اینه که خیلی آماده ام خیلی !!!

2) y³-3y + 4x = 5  
کاری نداره دیگه کافیه اون 4x مزاحمو ببری اون طرف بعد راحت از y فاکتور میگیری بعد ترش میایy تنها میکنی . اما خوب مرحله بعدی باید ... باید . . . باید راحتو عوض کنی جانم از همون اولم اشتباه بود ! همینطور که راه قبلیو پاک میکنم بعدی به ذهنم میرسه ، منتها این صدای گوشی نمیگذاره فکرمو روی کاغذ پیاده کنم . یک اس ام اس از طرف یه دوست منتظر باز شدنه . 
" پرنده ، لب تنگ ماهی نشسته بود ؛ به ماهی نگاه میکرد و می گفت : سقف قفست شکسته ! چرا پرواز نمیکنی ؟! " 
همیشه حرفهاتو دوست داشتم با اینکه آرامش چند دقیقه پیش رو از من گرفته ! با خودم فکر میکنم که چقدر پرنده اطرافمو احاطه کرده ؟! و من چقدر ماهی هستم ؟! 
اطرافیانم مدام تکرار میکنند که از قفس سرشکسته وابستگی به تو ، بیام بیرون . اما من میدونم که بیرون آمدن همان و مردن همان ! 
پس در جوابشون فقط سوال میکنم که کجای دنیا ماهی میتونه بدون آب زندگی کنه ؟ کجای دنیا ؟!

3) سومی رو دقیقا نمیدونم بعد از چند دقیقه دارم مینویسم ؟ دقایقی که به اندازه چندین سال فکر کردم ! حالا یک سوال به بقیه بی جواب ها اضافه شده و اون اینه که یک اس ام اس 20 کلمه ای چطور میتونه اینجوری زندگی آدمو بهم بریزه ؟؟؟!!! 
یه مکث کوتاه و برمیگردم به همون مسئله حل نشدم . راه دومو مینویسم . این یکی انگاری درسته . yها نشون میدن که رابطه تابع نیست . همیشه عاشق توابعی بودم که با یک مثال نقض میتونی تابع نبودنشو ثابت کنی ؛ اما این دفعه میخوام که تابع باشه . فقط همین !


4) درست مثل اون وقت هایی که برای یه غیر ممکن تلاش میکنم ؛ خستگی ناپذیر شدم ! همینطور لجباز و یه دنده ! مثل همیشه به حرف هیچکس گوش نمیدم ! چی شد که باز دوباره به اینجا رسیدم ؟! توی همین فکرام که برخورد کاغذ دستم با صورتم منو به خودم میاره ! باز دوباره شروع شد . همون بهتر که ما مسئله حل نکنیم اصلا . . . 

ت . ن : ساعت کاراینجا با شروع مدارس یکم تغییر کرده . 5 شنبه ها میام و آپ میکنم . بین روزهای هفته هم حتما یه روز برای سر زدن به وبلاگ هاتون میام . قلب

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط منیره نظرات () |

سلام دوستان من برگشتم هوراااااااااااااااا . اگه بخوام تک تک خاطرات سفرو بگم، احتمالا آرتروز انگشت میگیرم . شماهام که مشکلات شدید بینایی پیدا میکنید . از ایناها گذشته هممون در پی پرداخت قبض تلفن ورشکست میشیم ! پس به نفع هممونه که در سال اصلاح الگوی مصرف به همین چند نکته راضی بشیم دیگه !!! ( جمله از این اندیشمندانه تر دیده بودی؟) خوشمزه

1. همیشه باید از یک جایی شروع کرد دیگه ، بهترین یا شایدم بدترین خاطره سفر، لحظه ای بود که داشتم ایران رو ترک میکردم ! مثل این دیوونه ها داشتم گریه میکردم . همه فکر میکردند بخاطر ترک ایرانه ( مردمم خوشحالنا ! آخه برادره من ترک اینجا شادی داره نه ناراحتی ! ) راستش با اون اتفاقات مزخرف قبل از سفر ، از این بهترم نباید میبودم . اما خوب باز جای بسی خوشحالی بود که چند روزی غم و غصه ها نمیتونستن پیدات کنن . چشم

2. وقتی از پنجره هواپیما و با دید هوایی به دبی نگاه میکنی ؛ اصلا فرقی نداره با کشور خودمون و نکته قابل توجه ای پیدا نمیکنی . اما کافیه پا تو از اون هواپیمای لعنتی بذاری بیرون ؛ اون وقته که تفاوت ها یکی یکی رو میشن ! ابرو

3. روزهای اول تا یک ایرانی میدیدم کلی خوشحال میشدم و میگفتم : واااااااااااای ایرانی ! اما روزهای آخر تا چشمم به ایرانیا میوفتاد ، میگفتم : اَاَاَاَه اینم که ایرانی بود ! درکل ماشاالله اونجا کشور ایرانیاست ، ماکه عربی ندیدیم . خوبه دیگه اصلا احساس غربت نمیکنی . . .  چشمک 

4. الهی فدای تک تک ایرانیا بشم که از بس آزادی ندیدن اینجوری شدن ! همین دیگه توضیح نداره ! اِهِم ! اِهِم ! خنثی

5. این معینم که ( داداشم ) حسابی جو خارج گرفته بودشو اینگلیسی صحبت میکرد برای ما ! روز اول توی رستوران منورو گرفته بود دستش و بلند میخوند ، طوری که همه متعجب به ما نگاه میکردند که ایناها کجایی هستند که بچشون اینجوری صحبت میکنه ! بیچاره گارسونه فکر کرده بود معین ما چیزی حالیش میشه باهاش اینگلیسی صحبت میکرد ! معینم چرت و پرت جوابشو میداد !!!  قهقهه

6. از تمام جاهای دیدنی دبی ( برج العرب ، هتل آتلانتیس و اون آکواریومش ، جمیرا ، حتا ، خور و . . .) بهتر ، اون مکدونالدی بود که خوردم ! این غذایی که به عنوان همبرگر به ما میدن هیچ فرقی با چوب و سنگ نداره ! واقعا نمیتونم بگم چقدر خوشمزه بود ! من قسم خوردم دیگه اینجا همبرگر نخورم ! قهر

7. اگه مثل من کلی کلاس زبان رفته باشی قبل از سفر حتما استرس داری که وای نکنه نتونم صحبت کنم ، اما باید بگم که اصلا از این فکرها نکنید چون اگه اینگلیسیتون مثل من خوب باشه  از خود راضی، راهنمای خانواده خودتون که چی بگم کل تور میشید ! دیوونه شدم اونجا بسکه همه منو صدا میکردن ! درکل اگه زبانتون خوبه رو نکنین که بیچاره میشین !!!  نیشخند 

8. نمیدونم نظر شما در رابطه با فیلیپینی ها چیه ؟ من که عاشقشونم ! توی کشتی که بودیم ، دو نفر اونجارو تمیز میکردن یکیشون ایرانی بود و اون یکی فیلیپینی . ایرانیه که من به جز یک بار در حال کار ندیدمش ، اما خوب این خانم فیلیپینی چه رئیسش بالای سرش بود و چه نه یکجور و با تمام توان کار میکرد . موقع رفتن کلی ازش تشکر کردم بهش گفتم : خیلی خسته شدی و عرق ریختی . اونم گفت: خوب این کاره منه باید درست انجامش بدم ! منم گفتم : خوب ایشالا که یک کار بهتر و آسونتر پیدا کنی . بعد در نهایت ناباوری به من گفت : نه من کارمو دوست دارم و راضی هستم یول !!! خلاصه که تفاوت را احساس کنید . 

9. اونجا کلی دوست پیدا کردم دلتون بسوزه . البته دوستام یا پیرمرد بودن یا نی نی یاهم که فیلیپینی . البته بودند یک چند نفر دیگه هم که بماند دیگه ! زبان

10. یکی از دوستام یک آقای آلمانی بود که من توی آسانسور باهاش اشنا شدم . فرداش آخرای ساعت ناهار که رفتم رستوران هتل یک صفی بود برای غذا که نگو و نپرس . بعد دیدم یکی داره برام دست تکون میده ! بعد از اینکه مطمئن شدم با منه رفتم جلو دیم همون آقای آلمانیه که میگه برم جلوش وایستم ! بعد از اون از اونجایی که بنده بسیار خوش شانس هستم صندلی نداشتم ؛ داشتم دنبال صندلی میگشتم که یک صندلی خالی کنار همون دوستم دیدم . من که فکر میکردم تنها باشه ، رفتم جلو پرسیدم که میشه صندلی رو بردارم ایشونم گفتش که اره حتی اگه جا نداری میتونی بیای همینجا بشینی . صندلی رو برگشتم و تشکر کردم . بعد در کمال ناباوری دیدم که همسر همین اقای المانی اوده و داره دنبال صندلی میگرده تعجب !!! حالا اگه ما بودیم کلی کیف میگذاشتیم روی صندلی که همه بفهمن جای کسیه ! بازهم تفاوت را احساس کنید .

خورده گفته 1 : عاشق عید فطرم من و از اون طرف از پاییز و اومدنش متنفرم . نمیدونم وقتی این دوتا باهمدیگه همزمان میشن باید چیکار کرد ! بیخیال عیدتون مبارک . 

خورده گفته 2 : با تمام نداشته ها و عیب و نقص های بیشماری که داری ، نمیتونم دوست نداشته باشم ! هرچی باشی وطنمی ! 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٩ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط منیره نظرات () |

دوست دارم وقتی میگیری دستام و نگاه میکنی تو چشام ، بگی که میشی فدام و میمونی تا آخر باهام ! منم وقتی میبینم برق نگاتو و خیره میشم تو چشات ، قول میدم نذارم تنهات . وقتی میبینم طلوع خورشیدو تو نگات ؛ فکر میکنم که چطور میتونم پیدا کنم آدم دیگه ای تو دنیا ؟؟؟ 
اما این فکرها دیگه فایده ای نداره ؛ چون تو رفتی و منو گذاشتی تنها با کوله بار سنگین غم ها . 
فکر کردم وای میسته دنیا وقتی تو میگی : " دوست دارم جز تو یکی دیگه رو تو دنیا ". اما گفتی و وایستاد قلب من به جای دنیا برای همیشه از کار . . . . .


                                                                     ( نوشته دختر خاله عزیزم هلیا )

خورده گفته 1 : قدر خیلی چیزها رو ما آدم ها تو زندگیمون نمیدونیم ؛ تا اینکه از دستشون میدیم . امیدوارم قدر این شب هارو دونسته باشین . . . 

خورده گفته 2 : می بخشید به قلم خودم نبود . اصلا حال و روز خوبی ندارم . شرمنده !

خورده گفته 3 : اتاقم بر خلاف همیشه مرتبه . همه چی سرجاشه ! تنها چیزی که وسط اتاقمه یک چمدونه که آماده سفره ! 4 روزی نیستم ، میرم سفر . ایشالا برگردم خاطرات اونجارو می نویسم . خوبی بدی دیدین حلال کنین . . . بامن حرف نزن

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۱ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط منیره نظرات () |